تبليغاتX
سپید - توتاليتاريسم ؛ حكومت پادگان ، زندان و گورستان

توتاليتاريسم ؛ حكومت پادگان ، زندان و گورستان (1) مهدي حقيقت خواه

 

مقدمه

پايان جنگ جهاني اول و تأثيرات آن بر ابعاد مختلف زندگي اروپائيان ، آغازي بود بر پايان دموكراسي فرانسوي . دموكراسي كه از آغاز عصر روشنگري نويد زندگي جديدي بر پايه ي اصول بنيادين حيات آدمي چون آزادي و برابري براي اروپائيان مي داد .

در بعد سياسي نتايج صلح ورساي نظير جدا شدن ايالات آلزاس و لرن از آلمان و الحاق آنان به فرانسه ، باز پس گرفتن مستعمرات آلمان نظير كامرون ، توگو‌، آفريقاي شرقي و غربي ، محروميت ارتش آلمان از داشتن نيروي هوايي و ... (2) ، از منظر اقتصادي ، فقر ناشي از مرگ و مير قربانيان جنگ جهاني اول كه در تمام كشورها جزو فعالترين اقشار جامعه و به نوعي نيروي مولد بودند ، ورود زنان به عرصه ي كارهاي اجتماعي و توليدي كه موجبات نارضايتي و مخالفت سنتگرايان را فراهم آورده بود ، و نيز فروريختن نظام بانكي اروپاي مركزي در سالهاي۳۱–1930 كه منجر به بالا رفتن نرخ بيكاري و البته تورم در كشورهاي اروپايي شد ( تنها در آلمان آمار بيكاران بين سال هاي 1929 تا 1932 به بيش از 6 ميليون نفر يعني 33 % نيروي كار رسيد ) ، در بخش اجتماعي شكاف عميق طبقاتي و تقسيم جامعه به دو طبقه ي ثروتمندان ( مزرعه داران ، كارخانه داران اسلحه و ... ) و نيز طبقه ي متوسط ( كارمندان و بورژواهاي كوچك و ... ) كه باعث نارضايتي كارگران و دهقانان شده بود – چرا كه در حال تبديل شدن به طبقه ي فقير بودند – از يك طرف و عضويت در يك طبقه در جامعه ي بورژوايي مانند جامعه ي فئودالي كه انسان را دچار محدوديت هاي درون طبقاتي چون عدم نزديكي به امور عمومي جز در موارد خاص و نيز دوري از آموزش و پرورش و دستگاه دولتي مي كرد و نتيجه اي جز سرگشتگي و عقده ي حقارت در بر نداشت از طرف ديگر مقدمات رشد يك تومور سرطاني خطرناك و يك نظام حكومتي جديدي با نام توتاليتاريسم را فراهم كرده بود .

توتاليتاريسم در محيطي مي رويد و مي بالد كه شيرازه ي يك جامعه به لحاظ جامعه شناختي به صورت توده هاي سرگردان(3) و بي ريشه از هم گسيخته باشد . در چنان حامعه اي طبقات سنتي به ويژه طبقات متوسط در حال افول در فرايند نوسازي ، امنيت و آرامش مألوف خود را از دست مي دهند و از آزادي هايي كه جامعه ي مدرن به همراه مي آورد ، گريزانند و از همين رو با پيدايش جنبش و ايدئولوژي و رهبري ، خود را در دامن آن مي افكنند تا از اين آزادي نامطلوب بگريزند و امنيت سنتي از دست رفته را در درون ايدئولوژي توتاليتر و فراگيري باز يابند . به نظر فروم در كتاب گريز از آزادي ساخت رواني طبقه ي متوسط يعني شخصيت اقتدارطلب كه داراي گرايشهاي ساديستي ( ديگر آزاري ) و مازوخيستي ( خود آزاري ) بطور توأمان است آن را مستعد پذيرش فاشيسم ( و توتاليتاريسم ) مي سازد . از نظر روان شناسي توده اي ، افرادي كه همبستگي سنتي را از دست داده و در حال گسيختگي و بي هنجاري به سر مي برند ، به دنبال منِ ايده آل هستند تا خلأ ناشي از احساس سرگشتگي و حقارت در آن ها را پراكند . از اين رو رهبري در اين گونه جنبشها نقش اساسي ايفا مي كند و به عنوان مهم ترين و مشخص ترين نشانه ، شناخته مي شود .

توتاليتاريسم در نظر

از منظر بسياري از انديشمندان علم سياست ، توتاليتاريسم يك نظريه ي التقاطي است . اينان معتقدند كه اين انديشه تلفيقي است از نظريه ي ملت گرايي و اهميت دولت هگل ( هرچند كه ارنست كاسيرر در كتاب افسانه ي دولت معتقد است كه با وجود جايگاه بسيار بلند دولت در آموزه هاي هگلي ، در نهايت ، دولت از نيروهاي مقيد كننده رها نيست در حاليكه يكي از مولفه هاي انديشه ي توتاليتاريسم ، اصل قيد ناپذيري دولت است ) ، نظريه ي خرد گريزي و نيهيليسم نيچه و شوپنهاور ، نظريه ي برتري نژادي كنت گوبينو ، استوارت چمبرلن ، نظريه ي آلمان نژاد خالص فيشته ، نظريه ي نژاد فرمان رواي هگل ، نظريه ي قهرمان پرستي و ابرمردي نيچه ، نظريه ي فره مندي رهبر ماكس وبر و حتي نظريه هاي دولت – شهر مطلوب و رهبري خطا ناپذير و خردمند افلاطون .

- انديشه ي ضدّ روشنگري

از سوي ديگر مي توان اين انديشه را جوابيه ي نظريات عصر روشنگري دانست . به منظور شناخت بهتر وجه ضدّ روشنگري انديشه ي توتاليتاريسم بهتر است ابتدا ابعاد مختلف انديشه ي عصر روشنگري را به طور اجمالي مورد مطالعه قرار دهيم . به طور كلي اصول اصلي حاكم عصر روشنگري به شرح زير است :

الف) انسان گرايي (4) : اين كه انسان منبع و معيار ارزش و خود يك هدف است .

ب) خرد گرايي : اينكه انسان موجودي منطقي و خرد گراست . عقل و خرد مي تواند راه حلي براي همه ي مسائلي باشد كه زنان و مردان با آن رو به رو هستند .

ج) سكولاريسم : اين باور كه دين منبع آرامش است ولي براي هدايت زندگي حقيقت مطلق نيست .

د) ترقي خواهي : از ميان برداشتن جهل و خرافه با آزادي خرد مساوي است و به اين شكل خرد مي تواند به شكل منطقي ، به جامعه نظم و ترتيب ببخشد .

ه) جهان شمولي : اين كه طبيعت انسان يگانه و جهاني است كه همه ي انسان ها را با وجود تفاوت هاي فرهنگي ، نژادي يا مذهبي به يكديگر پيوند مي دهد .

از جمله اشخاصي كه به اين انديشه ها ايرادات اساسي گرفته اند مي توان به گاتفريد فون هردر ( 1803 – 1744 ) ، ژوزف دوميستر ( 1821 – 1753 ) ، ماركي دوساد ( 1814 – 1740 ) و ... اشاره كرد . البته قابل ذكر است كه اين اشخاص به همه ي ابعاد روشنگري انتقاد نداشته بلكه هر كدام از اينان به جنبه هايي از آن حمله مي كردند . براي مثال ، آن ها جهان شمولي را قبول نداشتند و به تفاوت هاي نژادي ( گوبينو ) ، جنسي ( دوساد ) ، زباني ( فيخته ) و ... اشاره مي كردند .

- نخبه گرايي

بعد از اينكه در قرن 19 ، جهان به سمت حاكميت نظام دموكراسي و حكومت عوام پيش مي رفت ، عده اي مانند استوارت ميل و دوتوكويل خطر تهديد « استبداد اكثريت » را متذكر شدند و افزودند كه هرچند دموكراسي فرصتها و امكانات را براي عوام افزايش داد اما فرديت را با مخاطره روبه رو ساخت . در جواب اين افراد ماركس و سوسياليست ها وجود اين تهديد را منتفي مي دانستند . آنان معتقد بودند كه دموكراسي و مخصوصاً سوسيال دموكراسي به همه فرصت برابر مي دهد تا يك زندگي خلاق و هدايت شونده را داشته باشند . اما اين تنها در يك جامعه ي غير طبقاتي مي تواند اتفاق بيفتد .

در اواخر قرن 19 و اوايل قرن 20 اين نظر با مخالفت شديد بسياري از انديشمندان رو به رو شد . از جمله ي اين نظريه پردازان كه به دانشمندان نخبه گرايي مشهور شدند مي توان به موسكا ( 1941 – 1858 ) ، پارتو ( 1923 – 1948 ) و ميشلز ( 1936 – 1876 ) اشاره نمود كه هر كدام در حوزه ي تخصصي خود به تبيين اين نظريه پرداختند . به عنوان مثال ، « ميشلز – جامعه شناس سوئيسي – براساس يافته هاي خود « قانون آهنين اليگارشي » را مطرح ساخت . او نشان داد كه حتي احزاب سوسياليست و اتحاديه هاي كارگري با وجود باور ظاهري به دموكراسي و مساوات ، نه به وسيله ي گروه هاي اكثريت بلكه به دست معدودي از برگزيدگان اداره مي شوند . به اين ترتيب ، براي آن كه سازمان يا جامعه فعال باشد ، قدرت واقعي بايد در اختيار گروه كوچك و كم شمار قرار گيرد كه همانا برگزيده ها و نخبه ها و اليگارش ها هستند . » ( 5 )

گفته هاي ميشلز و موسكا و پارتو ، نقطه نظرات نظريه پردازان نخبه سالار قبلي مانند نيچه را تقويت كرد . نظراتي كه به شكل گيري حكومت توتاليتر و رهبري يك نخبه در بالاترين سطح حاكميت يك حزب واحد ، كمك هاي شاياني كرد .

توتاليتاريسم در عمل

همانطور كه گفته شد اصلي ترين عامل موثر در شكل گيري حكومت توتاليتر ، رهبري است . فصل مشترك رهبران توده ها در چنين جوامعي ، ناكامي در زندگي شغلي و اجتماعي و گمراهي و بدبختي در زندگي شخصي است . نگاهي گذرا به زندگي هيتلر در آلمان و استالين در شوروي ضامن اين مدعاست . ( 6 ) مهم ترين ابزار براي به حكومت رسيدن چنين رهبراني ، وجود يك حزب ملي است . در واقع توتاليتاريسم به معناي حكمراني حزب واحدي است كه ادعا دارد از طرف همه ي ملت سخن مي گويد و تحمل هيچ حزب رقيبي را ندارد . حزب واحد ، حكومت مطلقه دارد و غالباً خودسرانه عمل مي كند ولي داراي ابزارهاي حكومتي نيز هست ، از جمله نظام حقوقي و نهادهاي قضايي و دستگاه اداري و مقررات بوروكراتيك . در رأس هرم قدرت ، رهبري ( leader ) نشسته است ، مانند استالين يا هيتلر كه گفته مي شود خطا ناپذير است و هر گفته اش در حكم قانون . البته حاكمان حكومت هاي توتاليتر با ادعاي برقراري جامعه ي بدون طبقه و توده وار ، قول برابري مي دهند در صورتي كه اين آزادي ها در جايي معنا و كاركرد ارگانيك پيدا مي كند كه شهروندان آنجا به گروههايي تعلق داشته باشند و از خود بگونه اي ، نماينده داشته باشند و يا يك سلسله مراتب اجتماعي و سياسي را تشكيل دهند .

« ميان توده ها و رهبر ، وابستگي متقابل وجود دارد . توده ها بدون رهبر و پيشوا ، نمونه ي خارجي شان را از دست مي دهند و رهبر نيز بدون تو ده ها يك موجود فاقد هستي است . » ( 7 )

در چنين شرايطي ويژگي آشكار حكومت هاي توتاليتر اين است كه از فرد فرد اعضايشان وفاداري تام ، نامحدود ، بي چون و چرا و دگرگوني مي خواهند . از اين ويژگي تحت عنوان « بي خويشتني » نام مي برند كه نوعي خصلت روسي توتاليتاريسم است . ( 8 ) بي خويشتني حالتي است كه در آن وجود يا عدم وجود فرد اهميتي ندارد و فرد احساس وسيله بودن مي كند . ويژگي اصلي انسان توده اي ، سنگدلي يا واپس گرايي نيست بلكه انزوا و نداشتن روابط هنجاري مناسب است . حال سوالي كه در اين جا به ذهن متبادر مي شود اين است كه چه عاملي مي تواند زمينه ساز چنين وفاداري را فراهم كند ؟ با نگاهي به تاريخ پر فراز و نشيب چنين نظام هايي مي توان يه پاسخ هاي فراواني دست يافت كه به طور كلي مي توان تحت نام تبليغات گرد آورد .

تبليغات خود به سه بخش تلقين ، تبليغ و ارعاب ( terror ) تقسيم مي شود . تلقين و ارعاب مربوط به سياست داخلي شده و از تبليغ به عنوان مهره اي در تبيين سياست خارجي حكومت توتاليتر استفاده مي شود . هرچه جنبش توتاليتر كوچك تر و فشار خارجي بيشتر باشد ، نياز به تبليغات بيشتري احساس مي شود و نيز به موازات تواناتر شدن جنبش توتاليتر و انزواي خارجي آن ، افزايش تلقين داخلي راه حلي مناسب براي برون رفت از فشار است . تلقيل معمولاً با ارعاب همراه است مانند آن چيزي كه در اردوگاه هاي كار اجباري آلمان و شوروي شاهد بوديم . طرح « گلايش شالتونگ » ( همرنگ سازي توأم با زور عقايد و افكار ) در همين راستا انجام شد . به عنوان مثال يكي از مهمترين تبليغات نازيسم در دوران حكومت هيتلر، ترويج انديشه ي يهود ستيزي بوده است. انديشه ي يهود ستيزي هيتلر ، به شدت تحت تأثير انديشه هاي انديشمندان اتريشي ضدّ يهود از قبيل كارل دوگر (1910 – 1844 ) و گئورگ فون شونرر ( 1921 – 1842 ) قرار گرفت . تأكيد براين كه يهوديان قصد فرمان روايي بر جهان را دارند و اين كه هر ملتي كه از همه زودتر مشت يهوديان را باز كرده باشد و با آن ها بجنگد مي تواند جاي آن ها را در امر چيرگي بر جهان بگيرد . قانون ممنوعيت ازدواج بين يهوديان و آريايي ها موسوم به قانون نورنبرگ ( 1935 – 1933 ) ، مجبور كردن يهوديان به مهاجرت و اسكان در ماداگاسكار ( 1938 ) ، اردوگاه هاي آدم سوزي لهستان (41 – 1940 ) ، اطاق هاي گاز و استفاده از كاركنان طرح كشتار از روي ترحم كه منجر به كشته شدن 6000 كودك و 500000 كولي در عمليات راين هارد (1942) شد و تأسيس اردوگاه آشويتس ( 1943 ) از جمله ي اين اقدامات يهود ستيزانه است . ( 9 )

اجراي عمليات هاي يهود ستيزانه در آلمان به طور ويژه اي با نظريه ي احياي نژاد آريايي نازي ها ارتباط مستقيم دارد . از ديدگاه نازي ها نكته ي عمده در نظريه ي احياي ملي آلمان ، معيار هايي بود كه به نوعي سلسله مراتب نژادي باور داشت و بر اساس آن بايد ميان كساني كه به گمان نازيها حكومت موظف به پرورش آن ها بود (آرياييها) و مفت خورهاي بي مصرفي كه مي بايست از همه ي مواهب محروم شوند ، تفاوت قائل بود . گروه اخير مردم (كولي ها) ، هم جنس بازان ، كساني كه در مراكز رواني نگهداري مي شوند (كه بيش از 70000 نفر از آنان در برنامه هاي « گند زدايي » و « مرگ آسان » از بين رفتند ) ، بيماران غير قابل علاج و يهوديان را شامل مي شد . (به دشمنان سياسي نازيها به خصوص كمونيستها و سوسياليتها به راحتي تهمت يهودي تبار بودن مي زدند )

توتاليتاريسم در شوروي

لنين در شرايطي به حكومت رسيد كه هنوز بقاياي مراتب فئودالي و قشر هاي سرمايه داري دوران تزاري برپا بود و جمعيت توده اي بي ساختار ، به دنبال كسي مي گشتند تا بتواند آنان را به زندگي آرماني ماركسيستي وعده شده داده ، برساند. تصرف عدواني زمينهاي مالكان توسط توده هاي روستايي به صورت قانوني ، باعث شد كه يك طبقه ي روستايي آزاد شده در شوروي ايجاد شود . همچنين لنين به منظور نظم در سازماندهي و تقويت طبقه ي كارگر ، دست به توسعه ي اتحاديه هاي كارگري مستقل زد كه نتيجه اي جز افزودن طبقه ي ديوان سالاري به عنوان طبقه ي ديگري از قشر بندي اجتماعي ( طبقه ي متوسط ) در پي نداشت . با مرگ لنين و به حكومت رسيدن استالين – كه تمامي شرايط رهبري يك نظام توتاليتر را داشت – وي توانست با ايجاد هسته هاي بلشويكي در اتحاديه هاي كارگري ، مراتب تضعيف شورا هاي ملي را فراهم آورد . انهدام كشاورزان به طرق مختلف ( مانند ايجاد قحطي ساختگي در 1933 ، بنه كن كردن كشاورزان صاحب زمين ، اعدام و تبعيد روستائيان ) از يك سو و خلع يد از مالكان كارخانه ها توسط دولت و مصادره ي كارخانه ها به بهانه ي اين كه دولت به هر حال متعلق به پرولتارياست از سوي ديگر ، موجبات چيرگي تام حزب حاكم را فراهم مي كرد .

ايجاد نظام استاخانوف – نظام بالا بردن ميزان كارايي كارگران – كه در آن هر كارگري كه در توليد كارخانه يا مزارع اشتراكي مقام نخست را به دست آورد جايزه گرفته و در رسانه ها مورد تشويق قرار مي گرفت و تأسيس دفتر كار و در آوردن كارگران روسي به گونه ي كار اجباري ، تصفيه ي كادري ( اخراج نيمي از كارمندان حزبي و نظامي ، 50 % كل اعضاي حزب و 8 ميليون نفر افراد عادي) ، اجراي طرح گذر نامه ي داخلي به صورت بين شهري از ديگر طرح هاي اجرا شده در زمان استالين بود .

طرح هايي كه نتيجه اي جز شتاب دل بخواهانه ي توليد فردي و بي توجهي كامل نسبت به ضرورت كار گروهي در توليد صنعتي ، عدم توازن در توليدات صنعتي ، محروميت موسسات صنعتي كشور از متخصصان جديد و هم پايگي كارمندان و كارگران به لحاظ حقوقي نداشت و اين همان نتيجه اي بود كه رضاي حاكم توتاليتر را فراهم مي كرد .

نتيجه گيري

به طور فرموله و به اختصار مي توان گفت بنيادي ترين پايه هاي نظام توتاليتري عبارت اند از : ايدئولوژي واحد ، نظام پليس مخفي (10) ، تبليغات ، خشونت گرايي ، سركوب ، توليد مستمر دشمن يا دشمنان خيالي – نظير آن چه كه در مورد انديشه ي يهود ستيزي نازيسم گفته شد - ، سركوب معترض و منتقد ، بمباران فكري دائمي شهروندان ، ترويج شخصيت پرستي مطلق گرايانه ، تسرّي و تعميم رفتارهاي هنجاري و احساسي حزب حاكم ، پوپوليسم عوام فريبانه ، كنترل همه توسط همه و ...  .

در واقع سيستم اجتماعي توتاليتر نظمي را برقرار و تحميل مي كند كه هيچ كس فرديت ندارد و آدمياني كه از هستي انساني و شعور و فرهنگ ساقط شده اند ، از صداي تازيانه لذت مي برند .

در اين نوع حكومت ، حدود قانوني براي مداخلات دولت در حيات جامعه وجود ندارد و دولت با يكسان سازي تعليم و تربيت و جهت دهي آن ، در كنار در دست داشتن تمام وسايل ارتباط جمعي ، مجموع قواي جامعه را در خدمت مي گيرد و هدايت مي كند و اين همان معناي حقيقي توتاليتاريسم است : تماميت خواهي .

 

پي نوشت :

1 – نام مقاله برگرفته شده ي يكي از جملات دكتر حسين بشيريه در كتاب آموزش دانش سياسي است .

بشيريه ، حسين ، آموزش دانش سياسي ( مباني علم سياست نظري و تأسيسي ) ، تهران ، نشر نگاه معاصر ، چاپ چهارم ، 1384

2 – براي اطلاع بيشتر در خصوص نتايج جنگ جهاني اول رجوع كنيد به :

نقيب زاده ، احمد ، تاريخ ديپلماسي و روابط بين الملل ، تهران ، نشر قومس ، چاپ سوم ، 1384

3 - « اصطلاح توده ها به آن مردمي اطلاق مي شود كه به دليل آن كه ماهيتاً چيزي بيشتر از مجوعه اي از افراد بي هويت و بي تفاوت نيستند ، نمي توان آنها را در سازماني مبتني بر مصلحت مشترك يا در احزاب سياسي و حكومتهاي محلي و يا در سازمانهاي حرفه اي و اتحاديه هاي كارگري متشكل كرد . اين مردم به گونه اي بالقوه در هر كشوري وجود دارند و اكثريت عظيم افراد خنثي و از نظر سياسي بي تفاوت كشور را تشكيل مي دهند كه نه به حزبي مي پيوندند و نه حتي پاي صندوق هاي رأي مي روند »

آرنت ، هانا ، ريشه هاي توتاليتاريسم ، ترجمه ي عزت ا... فولادوند ، تهران ، نشر خوارزمي ، 1359

4 - Humanism 

5 – ترنس بال و ريچارد داگر ، ايدئولوژي هاي سياسي و ايده آل دموكراتيك ، ترجمه ي دكتر رويا منتظمي ، تهران ، نشر پيك بهار ، چاپ اول ، 1384

6 – براي اطلاع بيشتر در خصوص زندگي استالين رجوع كنيد به :

- لوري ، ريچارد ، شرح حال من ( ژورف استالين ) ، ترجمه ي احمدعلي صادق وزيري ( با همكاري نوذر اسماعيلي ) ، تهران ، نشر امير كبير ، چاپ اول ، 1379

- دويچر ، ايزاك ، زندگي نامه ي سياسي استالين ، ترجمه ي علي اسلامي ، تهران ، نشر نو ، 1368

7 - آرنت ، هانا ، ريشه هاي توتاليتاريسم ، ترجمه ي عزت ا... فولادوند ، تهران ، نشر خوارزمي ، 1359

8 – نمونه اي از اين بي خويشتني در سخنان تروتسكي – كه بعد ها به دستور استالين اعدام شد – ديده مي شود :

« ما تنها مي توانيم با اتصال به حزب بر حق باشيم ، زيرا تاريخ راه ديگري براي بر حق بودن ما به جاي نگذاشته است . انگليسي ها ضرب المثلي دارند كه مي گويد كشور من چه حق داشته باشد و چه نداشته باشد بر هر چيز ديگري ارجح است . »

همان .

9 – تورلو ، ريچارد ، فاشيسم ، ترجمه ي باقر نصيري ، تهران ، مركز چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه ، چاپ اول ، 1384

10 – در آلمان گشتاپو و اس . اس ، در ايتاليا چماق داران و بريگاد سياه و در اتحاد جماهير شوروي پليس مخفي چكا و بعدها كا . گ . ب نقش دستگاه امنيتي نظام هاي توتاليتر ياد شده را ايفا مي كردند .

پايان

سپيد

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 آذر1386ساعت 11:22  توسط مهدی حقیقت خواه  |